X
تبلیغات
اشعار شاعران برای امام حسین علیه السلام

تا جان ز تن برادرت گشت جدا
انگار که جان ز پیکرت گشت جدا
شمشیر ز بودن خودش مانده خجل
چون با لبه اش گل سرت گشت جدا

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1392ساعت 15:24  توسط وحيده افضلي  | 

روزی که دین را یاوری می کرد خورشید

از خالقِ خود دلبری می کرد خورشید

باید وصیت نامه از خون می نوشت و -

اندیشه ها را رهبری می کرد خورشید

وقتی که از عزم ِپریدن حرف می زد

پرواز را روشنگری می کرد خورشید

ظلم و فساد و کفر را می دید و می سوخت

باید قیام دیگری می کرد خورشید

امرِ ِبه معروف خدا بر شانه اش بود

نهی از قبولِ سامری می کرد خورشید

با نام اسلام، از ستم لبریز بودند

دین را از این ظلمت بری می کرد خورشید

می کَند از جا قلعه ی عصیان گری را

در خیبرِ خون ،حیدری می کرد خورشید

هم بال هفتاد و دو عاشق، پر گشود و -

در کهکشان ها شهپری می کرد خورشید

سر، از تن قرآن جدا کردند امّا -

بر نیزه ی خون دلبری می کرد خورشید
+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1391ساعت 2:45  توسط وحيده افضلي  | 

کاروان می رسد از راه‌، ولی آه

چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب

دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه

زنی مویه کنان ، موی کنان

خسته، پریشان، پریشان و پریشان

شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان

شده مرثیه خوان غم جانان

همان حضرت عطشان

همان کعبه‌ی ایمان

همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار

همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.

کاروان می رسد از راه ، ولی آه

نه صبری نه شکیبی

نه مرهم نه طبیبی

عجب حال غریبی

ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی

ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی

ز داغ غم این دشت بلاپوش

به دلهاست لهیبی

به هر سوی که رفتند

نه قبری نه نشانی

فقط می وزد از تربت محبوب

همان نفحه‌ی سیبی

که کشانده ست دل اهل حرم را.

کاروان می رسد از راه

و هرکس به کناری

پر از شیون و زاری

کنار غم یاری

سر قبر و مزاری

یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته

به دنبال مزار پسر فاطمه رفته

یکی با دل مجروح

و با کوهی از اندوه

به دنبال مه علقمه رفته

یکی کرب و بلا پیش نگاهش

سراب است و سراب است

دلش در تب و تاب است

و این خاک پر از خاطره هایی ست

که یک یک همگی عین عذاب است

و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است

که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش

خدایا به گمانش که گرفته ست

گلش را در آغوش

و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:

«گلم تاب ندارد

حرم آب ندارد

علی خواب ندارد»

یکی بی پر و بی بال

دل افسرده و بی حال

که انگار گذشته ست چهل روز

بر او مثل چهل سال

و بوده ست پناه همه اطفال

پس از این همه غربت

رسیده ست به گودال

همان جا که عزیزش

همان جا که امیدش

همان جا که جوانان رشیدش

همان جا که شهیدش

در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر

در آن غربت دلگیر

شده مصحف پرپر

و رفته ست سرش بر سر نیزه

و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا

رها مانده خدایا.

 

چهل روز شکستن

چهل روز بریدن

چهل روز پی ناقه دویدن

چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن

چه بگویم؟

چهل روز اسارت

چهل روز جسارت

چهل روز غم و غربت و غارت

چهل روز پریشانی و حسرت

چهل روز مصیبت

چه بگویم؟

چهل روز نه صبری نه قراری

نه یک محرم و یاری

ز دیاری به دیاری

عجب ناقه سواری

فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب

چه بگویم؟

چهل روز تب و شیون و ناله

ز خاکستر و دشنام

ز هر بام حواله

و از شدت اندوه

و با خاطر مجروح

جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه

همان آینه‌ی فاطمه

جا ماند سه ساله

چه بگویم؟

چهل روز فقط شیون و داغ و

غم و درد فراق و

فراق و ... فراق و ...

چه بگویم؟

بگویم، کدامین گله ها را؟

غم فاصله ها را؟

تب آبله ها را؟

و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟

و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟

و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟

 

چهل روز صبوری و صبوری

غم و ماتم دوری و صبوری

و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری

نه سلامی نه درودی

کبودی و کبودی

عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی

به آن شهر پر از کینه و ماتم

چه ورودی و کبودی

در آن بارش خونرنگ

سر نیزه تو بودی و کبودی

گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی

و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه

چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی

عجب اوج و فرودی و کبودی

خدایا چه کند زینب کبری!

+ نوشته شده در  جمعه 23 دی1390ساعت 21:37  توسط وحيده افضلي  | 

خدایا پیکرم آتش گرفته

دل غم پرورم آتش گرفته

 شهادت نامه را با خون نوشتم

 ولیکن دفترم آتش گرفته

 خودم دیدم کنار قتلگاهم

 که قلب مادرم آتش گرفته

 خودم دیدم کنار نهر علقم

 لب آب آورم آتش گرفته

 خودم دیدم که از تیر سه شعبه

 گلوی اصغرم آتش گرفته

 خودم دیدم سکینه داد می زند

 که عمه چادرم آتش گرفته

 الا ای خواهرم زینب کجایی

 لباس دخترم آتش گرفته

 ز هرم ناله هل من معینم

 صدایم، حنجرم آتش گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 15:9  توسط وحيده افضلي  | 

دل مردان خدا راست ز تو نور حیات

 یا قتیل العبرات

 شده محکم ز مناجات تو ارکان صلات

 یا قتیل العبرات

 بابی انت و امی گل گلزار رسول

 راحت جان بتول

 مرتضی سیرت و صورت حسن و حمزه صفات

 یا قتیل العبرات

 ما ز نور تو رسیدیم به سر منزل عشق

 ای قرار دل عشق

 چون تو مصباح هدی هستی و کشتی نجات

 یا قتیل العبرات...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 0:35  توسط وحيده افضلي  | 

تا خیمه‌ي تقرّب تو پر کشیده ایم

تو نور محض و ما ز تبار سپیده ایم

 

آقا اگر «مَصارِعُ عُشّاق» کربلاست

در عاشقی به منزل آخر رسیده ایم

 

با عطر سیب پیرهنت مست می شویم

شیدائی قبیله‌ي عشق و عقیده ایم

 

دل بر شکوه جنت الاعلی نبسته ایم

وقتی بهشت را به نگاه تو دیده ایم

 

در بذل جان به راه تو مشتاق تر ز هم

عشق تو را به قیمت جان ها خریده ایم

 

لب تشنه ایم و در صف پیکار می‌رویم

وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیده ایم

 

کی دست می‌کشیم از این طوف عاشقی؟

با آنکه صد جراحت شمشیر دیده ایم

 

جان می‌دهیم و یک سر مویت نمی‌دهیم

در کربلا حماسه‌ي عشق آفریده ایم

 

هفتاد و دو صحیفه‌ي با خون نوشته ایم

هفتاد و دو کتیبه‌ي در خون تپیده ایم

 

در جسم ما هنوز تب جانفشانی است

«هَل مِن مُعِین» بی کسی ات را شنیده ایم

 

خورشید نیزه ها شدی و در هوای تو

بر روی نیزه مثل ستاره دمیده ایم

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آذر1390ساعت 16:3  توسط وحيده افضلي  | 

تلفیق خدا و خون فقط پیکر توست

خورشید گلی از چمن حنجر توست

شب وقف مدار چشم هایت مولا

صبح، آینه ی دستِ بهارآور توست

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 16:30  توسط وحيده افضلي  | 

هم آیه و هم کتاب می گفت حسین
هم لیلی و هم رباب می گفت حسین
اعضاء و جوارح قتیل ره عشق
در خون خودش خضاب می گفت:حسین

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 13:53  توسط وحيده افضلي  | 

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین

شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین

 

تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست

سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین

 

از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع

هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین

 

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی

اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین

 

داغ علی اصغر و عباس و اکبرت

غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین

 

از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ

انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین

 

بر نیزه در مقابل چشمان خواهری

گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین

 

سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات

هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 17:12  توسط وحيده افضلي  | 

باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعلة سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیدة جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحة تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد
راست، چون منظرة تابلوی آزادی‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحة تابندة آیین تو بود
آنچه بر ملّت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1390ساعت 11:24  توسط وحيده افضلي  |